خرید بک لینک
اگر گفته بودم درست می شود دروغ بود

اگر حال خوش و روزهای خوب را وعده می دادم دروغ بود

باید به چشمهات نگاه می کردم و بعد چشمهات را گریه.

باید با چشمهات گریه می کردم و می گفتم حقیقت درست همین قدر کثیف و پوچ است

اما بعد چطور به آن دو مردمک قهوه ایی مهربان که چکه چکه ناامید می شدند خیره می شدم ؟

می جنگیدم بدون آنکه جنگنده باشم بدون آنکه جنگیده باشم بدون آنکه تیر و تفنگ داشته باشم

تا تنها کمی نشان از بی نشانی بیاورم برای قلب بی قرار شده ی این روزهات قناری کوچک غمگینم.

برچسب: نویسنده: ابوالفضل اکبری تاريخ: سه شنبه 30 مهر 1398 ساعت: 4:24

صفحه بندی