در ستایش خانههای روشن
-
تاریخ: 1404/9/7 ساعت: 9:14
کلید خانه را برایشان جا گذاشته بودم. از سرکار که برگشتم دم در ایستادم کلید نداشتم و هرچه فکر میکردم یادم نمیآمد خانهام زنگ چندم است. به صفحهی آیفونی که چهار دکمه رویش بود نگاه میکردم چهار دکمهای که بهت میگفت آدمهایی آن بالا هستند که منتظر تو اند. کسانی که تو به عشقشان تا اینجا آمدهای زنگی ر...
چون که صد آمد نود هم پیش ماست
-
تاریخ: 1404/9/7 ساعت: 9:14
پارت یک: پچپچ بچهها را میشنوم، اصل ماجرا را نفهمیدهام اما هرچه هست مسئله مرتبط با من است، میگم چی شده با مناید؟ "د" با همان متانت و خندههای ملیح همیشگیاش از دور میگوید غزل جون نترسین اما یه گربه رفت تو بخش کودک، خندهام میگیرد، متعجب نگاهش میکنم: تو از کجا فهمیدی من از گربه میترسم؟تو کوچه...
به امید دیدار در آن دنیا عزیزم
-
تاریخ: 1404/9/7 ساعت: 9:14
بند بند انگشتهام از سرما یخ زده بودخرپشتهی کتابفروشی زمستانها شبیه سردخانهی مردهشورخانه است، تابستانها شبیه طویله. اسمش اتاق مدیریت است اما همین دو عبارت کوتاه برای توصیفش کافی است.لیست کتابهای تازه چاپ شده و تجدید چاپیها جلوی چشمم بود"به امید دیدار در آن دنیا" نوشتهی پییر لومتریکباره لر...
در ستایش خانههای روشن
-
تاریخ: 1403/3/20 ساعت: 16:51
کلید خانه را برایشان جا گذاشته بودم. از سرکار که برگشتم دم در ایستادم کلید نداشتم و هرچه فکر میکردم یادم نمیآمد خانهام زنگ چندم است. به صفحهی آیفونی که چهار دکمه رویش بود نگاه میکردم چهار دکمهای که بهت میگفت آدمهایی آن بالا هستند که منتظر تو اند. کسانی که تو به عشقشان تا اینجا آمدهای زنگی را زدهای و...
شاید موقت
-
تاریخ: 1402/6/13 ساعت: 8:53
یک روز کامل خودم را مشغول کردم که یادم برود امروز تولد تو استهمه چیز را به بیخیالی گذراندم، به بیفکری محض...بیدار شدم و فکر تو را از سرم راندم، صبحانه خوردم، به تو فکر نکردم، سرکار رفتم و در راه، خیال تمام روزهای گذشته را از ذهنم پس زدم، لحظهها و دقیقههای روز را با سد محکم "بهش فکر نکن" گذراندم، آخر...
در باب بیخبری
-
تاریخ: 1402/6/8 ساعت: 18:32
حالا دومین باری است که اجارهی خانهام را پرداخت میکنم و این یعنی بیشتر از یکماه است که به خانهی جدید آمدهام.لباسشویی را روشن کردهام، ظرفهای مانده در سینک را شستهام، خودم را به یک تکه از کیک تولد باقیمانده از مهمانی دو روز گذشته مهمان کردهام و روبهروی تلوزیون نشستهام. قدردان ثانیه به ثانیهی ماندنم در ...
در باب یازدهمین روز ماه ۰۳ سال ۰۲
-
تاریخ: 1402/5/1 ساعت: 15:51
پنجشنبه ۱۱/خردادپارت۱/ صبح شده و در ناتمامترین رابطهی عاطفی تاریخ بشریت هستم نه راه پس دارم و نه امیدی به راه پیش.پارت ۲/ در کتابفروشی مشغول گپ و گفت هستیم پ کرمش گرفته و عکس بیحجابش را روی پروفایل لینکدینش میگذارد.آبرام دایی پیرمرد ۸۰ ساله فامیلشان لینکدین دارد و نیم ساعت بعد عکس او را دیده.پ دو دس...
در باب آفتاب سحر
-
تاریخ: 1402/5/1 ساعت: 15:51
[unable to retrieve full-text content]زنده باد آفتاب سحر که سرش را میچرخاند پیدایت میکند و تلالوی اولش را برای تو پست میکند زنده باد!
در باب خرداد ۲۸ سالگی
-
تاریخ: 1402/5/1 ساعت: 15:51
* امشب ویزاش اومد و من واقعا نمیدونم باید برای رفتنش خوشحال باشیم یا برای از دست دادنش ناراحت!* این روزا حسابی مشغول گشتن و پیدا کردن خونه هستم روزی که اومدم تو این خونه در بیپولترین حالت ممکن بودم، خوشحالم بعد از سه سالی که گذشت توی همون نقطه نیستم.تا آخر عمر از صاحبخونهام به عنوان نیکترین صاحبخونه...
شکار
-
تاریخ: 1402/1/31 ساعت: 12:20
همچو من شکارچیچه کسی دیده؟چِلتر از چلچلهامشکار به رویم خندیدهچِلتر از چلچلههر جا بشود خانهدار میشومدلم اما در خانه بند نمیشودمیآیم شکار کنم، شکار میشومبیژن الهیAdblock test (Why?)
در باب همسایه پرحاشیه
-
تاریخ: 1402/1/31 ساعت: 12:20
از حواشی جدیدم با اقای طبقه سه میتونم به این اشاره کنم که چندین باره که موقع رفت و آمدای من تو حیاط هست و میبینه که بدون شال میرم و میام دیروز تا کلید و انداختم توی در دیدم باز تو حیاطهمنتظر اسانسور بودم که دیدم با وقاااااااحت تمام الکی گوشیشو گرفت در گوشش و گفت سلام میخواستم چند مورد کشف حجاب و گزا...
در باب افیونی
-
تاریخ: 1402/1/24 ساعت: 4:06
در باب افیونی چیزی که جدیدا متوجهش شدم اینه که تو ساختمونمون بیان کردن اینکه دقیقا بعضی وقتا بوی چی میاد تبدیل به تابو شده. یعنی همه میدونن بویی که از دریچه کولر میاد بوی تریاک یا علفه اما هیچوقت مشخصا اسم نمیارن بوی چیه و سر بسته میگن بوی مواد مخدر میاد :)) قضیه تا اونجا پیش رفت که چند شب پیش همسای...
در باب بی نشاط بهاری که بی رخ تو رسید...
-
تاریخ: 1402/1/24 ساعت: 4:06
مواجهه شدن با نبودن تو برای من مثل مواجهه با بیخانمانی بودبیخانمانی محض.حس میکردم پناهگاه امنی که تمام نوروزها و تابستانهای کودکی و بعدها تمام روزهای دانشجویی داشتم رو از دست دادم.شازی عزیزم بهاری که بدون تو بیاد برای من قطعا رنگ و بوی دیگهای داره.اما من اگه از تو شاد زیستن و همواره امید داشتن رو نی...
در باب گهی پشت به زین و گهی زین به پشت
-
تاریخ: 1401/12/27 ساعت: 23:35
یهجایی تو این زندگی نه تنها کار داشتم، عشقی برای پناه بردن از شر بدیها داشتم، خانواده و دوستانی داشتم که ارتباطاتم باهاشون تعریف میشد بلکه دل خوشی هم داشتم که باعث میشد تمام مدت ادم بَشاش و شادابی به نظر برسم و فکر میکردم در کنار همهی خوبیهای بیکرانی که هست، نقص کمتری دارم، و چقد زندگی برام دلچسب بو...
در باب تولد بازی
-
تاریخ: 1401/12/21 ساعت: 15:06
تئوری بچههای کتابفروشی برای تولدم این بوده که یواشکی برن از روی کلید خونهام بسازن و یه روز که خونه نیستم بیان خودشون خودشونو مهمون کنن و احتمالا شبش که من خسته و له میرسم خونه سوپرایزم کنن! بابا شماها چقدر بامزهاید اخه آدمی حیرت میکنه واقعا :))*امروز یواشکی اومده بهم میگه ببین شاید تو خونهات سر مرده...
در باب شکستنها
-
تاریخ: 1401/12/21 ساعت: 15:06
چیزی که از تجربه این چند سال زندگی مستقلم یاد گرفتم این بوده که هیچوقت به هیچکدوم از وسیلههایی که میخرم دل نبندم وگرنه زودتر از همیشه از دستش میدم و این موضوع بارها بهم ثابت شده.یادمه دو سال پیش ۴تا لیوان خریدم که هم گرون بود هم خیلی خوشگل اما بیشتر از خوشگلیش گرون بود واقعا و مدام فکر میکردم اگه بش...
در اوج آرزو
-
تاریخ: 1401/12/13 ساعت: 15:20
بگذار تا از این شب دشوار بگذریمآنگه چه مژده ها که به بام سحر بریمرود رونده سینه و سر می زند به سنگیعنی بیا که ره بگشاییم و بگذریملعلی چکیده از دل ما بود و یاوه گشتخون می خوریم باز که بازش بپروریمای روشن از جمال تو آیینه خیالبنمای رخ که در نظرت نیز بنگریمدریاب بال خسته جویندگان که مادر اوج آرزو به هو...
در باب هیجانات
-
تاریخ: 1401/12/13 ساعت: 15:20
چیزی که در مورد خودم برام کاملا مشخص و روشنه اینه که سعی میکنم همیشه بر احساسات و هیجاناتم مسلط باشم. البته یه وقتهایی هم از کنترلم خارج میشه اما بخش خارج شدهی ماجرا از کنترلم همیشه بخش مثبتِ خندههای بلند و برق زدن چشمام و به وجد اومدن از شرایط خاص بوده و غصههای عمیقم نهایتا با دو تا قطره اشک اونم ج...
لطفا لاكپشت باشيد
-
تاریخ: 1401/11/26 ساعت: 2:24
من هيچوقت آدم استفاده كردن از فرصتهاي كاذب نبودم.در واقع آدم سواستفاده از فرصتهايي كه ناخواسته در اختيارم قرار گرفته نبودم.اما مدتهاست عوض شدن لحن و نگاه آدمها، حتي صميميتي كه حس ميكنن در نبود ديگري دوباره با من به دست آوردن باعث شده بيشتر از هر زمان ديگهاي از اين جماعت فراري باشم. * كاش سرتون تو لا...
در باب نانوشتهها
-
تاریخ: 1401/11/11 ساعت: 18:07
[unable to retrieve full-text content]یه جایی نوشته بودم انقدر می نویسم تا حالم خوب بمونه! بله!