برچسب:
نویسنده: ابوالفضل اکبری
پارت یک: پچپچ بچهها را میشنوم، اصل ماجرا را نفهمیدهام اما هرچه هست مسئله مرتبط با من است، میگم چی شده با مناید؟ "د" با همان متانت و خندههای ملیح همیشگیاش از دور میگوید غزل جون نترسین اما یه گربه رفت تو بخش کودک، خندهام میگیرد، متعجب نگاهش میکنم: تو از کجا فهمیدی من از گربه میترسم؟تو کوچه دیدمتون که یه بار چهجوری در رفتین :))با هم میخندیم میگم اگه تو نمیترسی بیا بریم پیشش.پارت دو: برخلاف همیشه اینبار بچه گربهای که میبینم بسیار ملوستر و بیدفاعتر از آن است که بخواهم از صد فر
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل اکبری
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل اکبری
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل اکبری
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل اکبری
حالا دومین باری است که اجارهی خانهام را پرداخت میکنم و این یعنی بیشتر از یکماه است که به خانهی جدید آمدهام.لباسشویی را روشن کردهام، ظرفهای مانده در سینک را شستهام، خودم را به یک تکه از کیک تولد باقیمانده از مهمانی دو روز گذشته مهمان کردهام و روبهروی تلوزیون نشستهام. قدردان ثانیه به ثانیهی ماندنم در خانه هستم، میدانم هر لحظهاش غنیمت است، هر لحظهای که مرا جدا میکند از دود و شلوغی خیابانها و برخورد با هر موجود زندهی دیگری.با رفتن ح از کتابفروشی مسئولیتهایم چندبرابر شده، میدانم از پسش بر میآیم اما هیچوقت فکرش را نمیکردم پیچیدگی روابط انسانی انقدر کار دستم بدهد، سعی میکنم مدارا کنم و خوشبین باشم به روزهای پیش رو و به همه چیز مقطعی و گذرا نگاه کنم اما میدانم نمیشود، میدانم در نهایت تسلیم پروپرانولول میشوم، اینکه هیچوقت آدم وسواسی یا کمالگرایی نبودم هم باعث نشد کمی از حساسیت ماجرا برایم کم شود حالا ماندهام چطور سر هر بزنگاه درستترین تصمیم ممکن را بگیرم که به نفع همهمان باشد. میدانم غر زدن کار بیفایدهای است اما نوشتن همیشه راه بهتری بوده برای خلاصی از هر آن چه که نباید باشد اما هست.
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل اکبری
پنجشنبه ۱۱/خردادپارت۱/ صبح شده و در ناتمامترین رابطهی عاطفی تاریخ بشریت هستم نه راه پس دارم و نه امیدی به راه پیش.پارت ۲/ در کتابفروشی مشغول گپ و گفت هستیم پ کرمش گرفته و عکس بیحجابش را روی پروفایل لینکدینش میگذارد.آبرام دایی پیرمرد ۸۰ ساله فامیلشان لینکدین دارد و نیم ساعت بعد عکس او را دیده.پ دو دستی توی سرش میزند و من فقط خدا خدا میکنم کسی نمرده باشد ماجرا را میپرسم و او مات و مبهوت توضیح میدهد آبرام دایی عکسش را دیده.انقدر میخندم که تمام بدنم بیحس میشود تمام مدت به این فکر میکنم که آبرام دایی ۸۰ سالهی تقریبا بیسواد چرا باید لینکدین داشته باشد.عصر حجر، قرن ۲۱ ایران امروز ماست.آبرام دایی ۸۰ساله لینکدین دارد، پ نازنینم بعد از سالها مشاجره و دعواهای بیوقفه با والدینش حجاب را کنار گذاشته اما حالا باید نگران قضاوت و حرف و حدیثهای انتقالی در فامیل باشد.مدتهاست میگوید بیحجاب شدم، با تعجب میپرسم بیحجاب شدی یعنی روسریت دوسانت رفته عقبتر؟ عملا هیچ درکی از موضوع ندارم.پ به شدت نگران راپورت آبرام دایی به خانواده است.سعی میکنم دل گرمش کنم قرص و محکم میگم گورباباش تو که با همه جنگیدی اینم روش.پ مات و مبهوت نگاهم میکند کمتر از نیم ساعت بعد خودش را جمع و جور کرده محکمتر از قبل میگوید ...لقش.از جسارتش خوشم میآید.پارت ۳/ بچهها وارد کتابفروشی میشوند.دوتا خپلِ وا رفته به همراه مادرشانبیهدف بین کتابها و اسباببازیها میلولند که چشم یکی خیره میماند روی بستهی اوریگامیها. با هیجان خطاب به من میپرسد کدوم ارزونتره؟متوجه نگاههای مادرش هستم، گران است و میلی به خریدن ندارد توضیح میدهم که ببین اینها کاغذهای طرحدار معمولیه بیا یه بسته کاغذ رنگی ساده بخر و خودت
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل اکبری
زنده باد آفتاب سحر که سرش را میچرخاند پیدایت میکند و تلالوی اولش را برای تو پست میکند زنده باد!
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل اکبری
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل اکبری
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل اکبری
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل اکبری
مواجهه شدن با نبودن تو برای من مثل مواجهه با بیخانمانی بود
بیخانمانی محض.
حس میکردم پناهگاه امنی که تمام نوروزها و تابستانهای کودکی و بعدها تمام روزهای دانشجویی داشتم رو از دست دادم.
شازی عزیزم
بهاری که بدون تو بیاد برای من قطعا رنگ و بوی دیگهای داره.
اما من اگه از تو شاد زیستن و همواره امید داشتن رو نیاموخته باشم چطوری میتونم نوهی تو باشم؟
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل اکبری
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل اکبری
برچسب:
نویسنده: ابوالفضل اکبری