
بند بند انگشتهام از سرما یخ زده بودخرپشتهی کتابفروشی زمستانها شبیه سردخانهی مردهشورخانه است، تابستانها شبیه طویله. اسمش اتاق مدیریت است اما همین دو عبارت کوتاه برای توصیفش کافی است.لیست کتابهای تازه چاپ شده و تجدید چاپیها جلوی چشمم بود"به امید دیدار در آن دنیا" نوشتهی پییر لومتریکباره لرزیدم از آن لرزهایی که قدیمیها میگفتند عزرائیل از کنارت رد شد.بعد چشمهام گرم شد و اشک حلقه بست.به این فکر میکردم که چطور عناوین سادهی این چنینی یکباره آدم را از لحظهی اکنون پرت میکند به دیار ب...
ادامه مطلب