کلید خانه را برایشان جا گذاشته بودم. از سرکار که برگشتم دم در ایستادم کلید نداشتم و هرچه فکر میکردم یادم نمیآمد خانهام زنگ چندم است. به صفحهی آیفونی که چهار دکمه رویش بود نگاه میکردم چهار دکمهای که بهت میگفت آدمهایی آن بالا هستند که منتظر تو اند. کسانی که تو به عشقشان تا اینجا آمدهای زنگی را زدهای و حالا منتظری در را برایت باز کنند. هرچه فکر کردم یادم نیامد خانهام، خانهای که شبها تنهاییم را در آن میبردم زنگ چندم است. این اواخر حتی مهمانی هم نداشتم که مثلا بهش بگوییم فلانی رسیدی زنگ دوم سمت چپ را بزن هی فکر کردم آخرین بار به کی گفتم زنگ چندم را بزند، یادم نیامد. فکر کردن فایده نداشت گوشی را برداشتم شمارهاش را گرفتم: الو بابا در و بزنید من رسیدم. در باز شد، راهروی ساختمان پیش از آنکه به روال شبهای گذشته با نور گوشیام روشن شود تا به ابتدای راهپله برسم و لامپ را بزنم روشن شد. بابا از بالا چراغ راهرو را روشن کرده بود. عطر آویشن و ترکیب جادویی ادویههایی که مامان فقط رازش را میداند هوش از سر آدم میپراند خانه روشن بود پیش از آنکه تلاشی برای روشن کردنش کرده باشم، پرسیدم شام چی داریم؟ چه بویی میاد تو ساختمون . چشمم به گوشهی اتاق میافتد مامان بند رخت خریده است. لباسها را مرتب آویزان کرده و میگوید دیگه لباساتو روی مبل پهن نکن. همه چیز مرتب است وقتی هست خانه شکل دیگری میشود، آشپزخانه عجیبتر. میز شام چیده شده، اینجا دو نفر منتظر آمدنت بودهاند. کنارشان مینشینم میپرسم چهخبر امروز کجا رفتین چیکار کردین؟ شروع میکنند به توضیح دادن، بابا آدم دقیقی است اگر موقعیتها را روی نقشه ببیند یادش میآید با تهران ۳۰سال پیش چه چیزهایی تغییر کرده و حالا دقیقا کجای تهرانِ کنونیاند مامان اما اصلا این حساب کتابها را نمیشناسد بیمهابا بیرون میزند به عشق کشف کردن بازار و محلههای تازه آنقدر پیش میرود تا آخر، سر از خانه در بیاورد و میدانم که هیچ هم برایش مهم نیست کجای تهران کنونی ایستاده. توضیح میدهند از ریز و درشت اتفاقات و جزئیات میگویند، حالا ما سه نفر با هم حرف داریم. حواسم نیست چقدر زمان گذشته اما خوشحالم که متوجه گذرش نشدم، خوشحالم که تمام تمرکزم با همهی نقصهایش پیش این دو نفر است. ماکارونی خوش آب و رنگ و تهدیگهای برشتهی سیبزمینی مجبورم میکند بهش بگویم زن چطور تهدیگاتو اینجوری درمیاری و او هم با افتخار ابرویی بالا میاندازد که اینها قلق دارد. میز سه نفرهام پر شده من نشستهام، سمت راستم مامان و سمت چپم بابا نشسته حالا دیگر خوب میدانم لذت زندگی به همین لحظههای کوچک آراممان است توی دلم قند آب میشود ذوق میکنم و بعد میترسم حسابی هم میترسم. یاد آن حرف غزاله علیزاده میافتم شعاری و کلیشهای تا ابد هزاران بار دیگر هم تکرار شود برای من اما تکراری نمیشود "من غلام خانههای روشنم".
یک سبد شعر و غزل ...ما را در سایت یک سبد شعر و غزل دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 19