بند بند انگشتهام از سرما یخ زده بود
خرپشتهی کتابفروشی زمستانها شبیه سردخانهی مردهشورخانه است، تابستانها شبیه طویله. اسمش اتاق مدیریت است اما همین دو عبارت کوتاه برای توصیفش کافی است.
لیست کتابهای تازه چاپ شده و تجدید چاپیها جلوی چشمم بود
"به امید دیدار در آن دنیا" نوشتهی پییر لومتر
یکباره لرزیدم
از آن لرزهایی که قدیمیها میگفتند عزرائیل از کنارت رد شد.
بعد چشمهام گرم شد و اشک حلقه بست.
به این فکر میکردم که چطور عناوین سادهی این چنینی یکباره آدم را از لحظهی اکنون پرت میکند به دیار باقی، قلبم برای همهی لحظاتی که دیگر تکرار نمیشدند مچاله شد، حالا باید منتظر دیدار چند نفر در آن دنیا باشم؟ چه کسانی را برای همیشه از دست دادهام؟
حالا با آن تکهی خالی، آن تکهی تهی از قلبم باید چهکار کنم؟
حالا میدانم که آدمها به هنگام ناتوانی در برابر قدرت همیشه برتر مرگ به آمال و آرزوهای این چنینی رو میآورند
به اینکه عزیزم اگر دستم توی این دنیا همه جوره برای رسیدن به تو کوتاه است اما امید دیدنت یک روزی در جایی دیگر به زنده بودنِ فعلیام معنا میدهد
سرما به بن استخوانم رسیده بود
توی دلم میگفتم
"به امید دیدار در آن دنیا عزیزم"
یک سبد شعر و غزل ...ما را در سایت یک سبد شعر و غزل دنبال میکنید
برچسب: نویسنده: بازدید: 16