
کلید خانه را برایشان جا گذاشته بودم. از سرکار که برگشتم دم در ایستادم کلید نداشتم و هرچه فکر میکردم یادم نمیآمد خانهام زنگ چندم است. به صفحهی آیفونی که چهار دکمه رویش بود نگاه میکردم چهار دکمهای که بهت میگفت آدمهایی آن بالا هستند که منتظر تو اند. کسانی که تو به عشقشان تا اینجا آمدهای زنگی را زدهای و حالا منتظری در را برایت باز کنند. هرچه فکر کردم یادم نیامد خانهام، خانهای که شبها تنهاییم را در آن میبردم زنگ چندم است. این اواخر حتی مهمانی هم نداشتم که مثلا بهش بگوییم فلانی رسیدی زنگ...
ادامه مطلب
کلید خانه را برایشان جا گذاشته بودم. از سرکار که برگشتم دم در ایستادم کلید نداشتم و هرچه فکر میکردم یادم نمیآمد خانهام زنگ چندم است. به صفحهی آیفونی که چهار دکمه رویش بود نگاه میکردم چهار دکمهای که بهت میگفت آدمهایی آن بالا هستند که منتظر تو اند. کسانی که تو به عشقشان تا اینجا آمدهای زنگی را زدهای و حالا منتظری در را برایت باز کنند. هرچه فکر کردم یادم نیامد خانهام، خانهای که شبها تنهاییم را در آن میبردم زنگ چندم است. این اواخر حتی مهمانی هم نداشتم که مثلا بهش بگوییم فلانی رسیدی زنگ دوم سمت چپ را بزن هی فکر کردم آخرین بار به کی گفتم زنگ چندم را بزند، یادم نیامد. فکر کردن فایده نداشت گوشی را برداشتم شمارهاش را گرفتم: الو بابا در و بزنید من رسیدم. در باز شد، راهروی ساختمان پیش از آنکه به روال ش...
ادامه مطلب