+

خرید بک لینک
ترس من از زلزله درست شبیه اینه که از صبح تا شب هزار و یک جور بداخلاقی و کج خلقی کرده باشی،سر چک برگشتی و پول های معوقه ات زمین و زمان را بهم دوخته باشی با راننده تاکسی و اتوبوس بحث کرده باشی و در صف نانوایی ادم های قبل و بعد از خودت را چزانده باشی، به دنیا و آدم هاش بد و بیراه گفته باشی، سخت کار کرده باشی و منتظر حقوق چندر غاز اخر هر ماه باشی، در خانه سر زن،بچه،مادر، پدر، خواهر یا برادرت داد و هوار کرده باشی و اخرشب با خیال راحت از روزگار سر روی بالشت گذاشته باشی و تمام! صبح بیدار نشوی،
یا در انبوهی از آوار چشم باز کنی آواری که همه ی چک های پاس نشده و راننده های تاکسی و اتوبوس، ادم های صف نانوایی و حقوق های نگرفته و زن و بچه و مادر و پدرت را در آغوش گرفته!
ترس من از زلزله درست شبیه اینه که شب با خیال راحت سر روی بالشت گذاشته باشی و نیمه های شب با صدای راه رفتن ادمی غریبه تو خونه ات بیدار شی،ادم غریبه ایی که بچه تو را میدزده پدر و مادرت را میکشه خونه ات را خراب میکنه و خودت را با داغی از درد و تنهایی، تنها میذاره.
هربار که میشنوم جایی لرزید هر بار که میشنوم کرمانشاه لرزید شب۲۱ آبان رو بخاطر میارم که مامان نشسته بود پای تخت من و بافتنی میکرد،شازی تنها بود و من باحال مریض و تب آلود خسته و کوفته همین قدر
راحت،همینقدر مطمئن به روزگار پلک هام شیرینی خوابی خوش را مزه میکرد که با صدای صلوات های ممتد شازی بیدار شدم و مامان که دائم اسممو صدا میزد و ازم میخواست که برم پیششون و ما لرزیدیم و لرزیدیم و لرزیدیم...
همه چیز از فردای اون روز شروع شد وقتی که چشم باز کردیم و خرابی بود و به هر جا که نگاه میکردیم پویش های مردمی در حال جمع آوری کمک بودند،هر روز خدا که پامو دانشگاه میذاشتم میخواستم که دیگه خبر بدی نشنوم،نشنوم که فلانی خانوادش را از دست داده،فلانی پدرش و فلانی بردارش و... مرگ آدم هایی خوره ذهنم شده بود که زیر آوار له شدند یا در چادر ها خفه شدند و سوختند.
هر شب درگیر عذابی سخت بودم،عذابی از جنس گرمای پتو و سقف بالای سر و امنیت خانه و سالم بودن آدم های زندگی ام.
کمتر از ده ماه از آن شب گذشته
دانشگاه تمام شده است حتما فلانی تا حالا بحران بدی را پشت سرگذاشته،تعدادی سر و سامان گرفته اند اما هنوز چادر ها و کانکس ها سرجایشان است.
صبح که چشم هام به تیتر اخباری باز شد که همگی وقوعی نو را خبر میدادند درد پیچید توی تمام استخوان هایم،
یکی یکی فلانی و فلانی ها را به یاد اوردم
و تنها یک جمله در سرم تکرار میشد خدا کند آب توی دلشان تکان نخورده باشد.

یک سبد شعر و غزل ...

ما را در سایت یک سبد شعر و غزل دنبال می‌کنید

برچسب: نویسنده: بازدید: 196 تاريخ: جمعه 11 آبان 1397 ساعت: 0:11

صفحه بندی