
حالا دومین باری است که اجارهی خانهام را پرداخت میکنم و این یعنی بیشتر از یکماه است که به خانهی جدید آمدهام.لباسشویی را روشن کردهام، ظرفهای مانده در سینک را شستهام، خودم را به یک تکه از کیک تولد باقیمانده از مهمانی دو روز گذشته مهمان کردهام و روبهروی تلوزیون نشستهام. قدردان ثانیه به ثانیهی ماندنم در خانه هستم، میدانم هر لحظهاش غنیمت است، هر لحظهای که مرا جدا میکند از دود و شلوغی خیابانها و برخورد با هر موجود زندهی دیگری.با رفتن ح از کتابفروشی مسئولیتهایم چندبرابر شده، میدانم از پسش بر میآیم اما ه...
ادامه مطلب
پنجشنبه ۱۱/خردادپارت۱/ صبح شده و در ناتمامترین رابطهی عاطفی تاریخ بشریت هستم نه راه پس دارم و نه امیدی به راه پیش.پارت ۲/ در کتابفروشی مشغول گپ و گفت هستیم پ کرمش گرفته و عکس بیحجابش را روی پروفایل لینکدینش میگذارد.آبرام دایی پیرمرد ۸۰ ساله فامیلشان لینکدین دارد و نیم ساعت بعد عکس او را دیده.پ دو دستی توی سرش میزند و من فقط خدا خدا میکنم کسی نمرده باشد ماجرا را میپرسم و او مات و مبهوت توضیح میدهد آبرام دایی عکسش را دیده.انقدر میخندم که تمام بدنم بیحس میشود تمام مدت به این فکر میکنم که آبرام دایی...
ادامه مطلب
زنده باد آفتاب سحر که سرش را میچرخاند پیدایت میکند و تلالوی اولش را برای تو پست میکند زنده باد!...
ادامه مطلب
* امشب ویزاش اومد و من واقعا نمیدونم باید برای رفتنش خوشحال باشیم یا برای از دست دادنش ناراحت!* این روزا حسابی مشغول گشتن و پیدا کردن خونه هستم روزی که اومدم تو این خونه در بیپولترین حالت ممکن بودم، خوشحالم بعد از سه سالی که گذشت توی همون نقطه نیستم.تا آخر عمر از صاحبخونهام به عنوان نیکترین صاحبخونهی عالم یاد میکنم!خوشحالم از این ساختمون میرم با وجود همهی منفینگریهام در مورد آینده اما همیشه برای روزهای پیش رو ذوق زدهام!* در خرداد ماه ۲۸ سالگی خوشحال بودم، بابت حمایتهایی که فکر میکردم ندارم اما د...
ادامه مطلب
از حواشی جدیدم با اقای طبقه سه میتونم به این اشاره کنم که چندین باره که موقع رفت و آمدای من تو حیاط هست و میبینه که بدون شال میرم و میام دیروز تا کلید و انداختم توی در دیدم باز تو حیاطهمنتظر اسانسور بودم که دیدم با وقاااااااحت تمام الکی گوشیشو گرفت در گوشش و گفت سلام میخواستم چند مورد کشف حجاب و گزارش بدم توی محله ما چند نفر هستن که هر روز بی حجاب میرن و میان من دیدمشون.من هم که مات و متحیر عالم با مکث کوتاه فقط یک ثانیه برگشتم خیره نگاهش کردم که حالا چقدر بهت میدن؟ و گویی جهان به هیییچ جام نیست...
ادامه مطلب
در باب افیونی چیزی که جدیدا متوجهش شدم اینه که تو ساختمونمون بیان کردن اینکه دقیقا بعضی وقتا بوی چی میاد تبدیل به تابو شده. یعنی همه میدونن بویی که از دریچه کولر میاد بوی تریاک یا علفه اما هیچوقت مشخصا اسم نمیارن بوی چیه و سر بسته میگن بوی مواد مخدر میاد :)) قضیه تا اونجا پیش رفت که چند شب پیش همسایه طبقه بالایی که اونم یه دختر تنهاست بهم پیام داد که توام بوی بد و حس میکنی گفتم نه بوی چیه؟ گفت بوی مواده دیگه:)) حالا من اصرار اصرار که اخه چه موادی این همه مواد وجود داره و اونم اد...
ادامه مطلب
مواجهه شدن با نبودن تو برای من مثل مواجهه با بیخانمانی بودبیخانمانی محض.حس میکردم پناهگاه امنی که تمام نوروزها و تابستانهای کودکی و بعدها تمام روزهای دانشجویی داشتم رو از دست دادم.شازی عزیزم بهاری که بدون تو بیاد برای من قطعا رنگ و بوی دیگهای داره.اما من اگه از تو شاد زیستن و همواره امید داشتن رو نیاموخته باشم چطوری میتونم نوهی تو باشم؟ بخوانید...
ادامه مطلب
یهجایی تو این زندگی نه تنها کار داشتم، عشقی برای پناه بردن از شر بدیها داشتم، خانواده و دوستانی داشتم که ارتباطاتم باهاشون تعریف میشد بلکه دل خوشی هم داشتم که باعث میشد تمام مدت ادم بَشاش و شادابی به نظر برسم و فکر میکردم در کنار همهی خوبیهای بیکرانی که هست، نقص کمتری دارم، و چقد زندگی برام دلچسب بود.این روزها اما نه تنها در آستانهی بیکاری قرار گرفتم بلکه عشقی هم دیگه ندارم که از شر بدیها بهش پناه ببرم این وسط یه جاهایی بیخانوادهام شده بودم حتی :دی و مجموعا فکر میکنم تنهاترین و خنثیترین روزهای ز...
ادامه مطلب
تئوری بچههای کتابفروشی برای تولدم این بوده که یواشکی برن از روی کلید خونهام بسازن و یه روز که خونه نیستم بیان خودشون خودشونو مهمون کنن و احتمالا شبش که من خسته و له میرسم خونه سوپرایزم کنن! بابا شماها چقدر بامزهاید اخه آدمی حیرت میکنه واقعا :))*امروز یواشکی اومده بهم میگه ببین شاید تو خونهات سر مرده داشته باشی به روی خودت نیار ولی قضیه اینه.فکر کنم منظورش این بود که اگه سر مرده دارم بر دارم تا اون فاصله :)) بخوانید...
ادامه مطلب
چیزی که از تجربه این چند سال زندگی مستقلم یاد گرفتم این بوده که هیچوقت به هیچکدوم از وسیلههایی که میخرم دل نبندم وگرنه زودتر از همیشه از دستش میدم و این موضوع بارها بهم ثابت شده.یادمه دو سال پیش ۴تا لیوان خریدم که هم گرون بود هم خیلی خوشگل اما بیشتر از خوشگلیش گرون بود واقعا و مدام فکر میکردم اگه بشکنه حتما غصه میخورم، شب اول اومدم شستمش و گذاشتمش توی آبکش بالای سینک و رفتم، به حول و قوهی الهی معجزه شده و تالاپ همون یه دونه افتاد زمین و خورد شد!دیدم خب عالیه با غصهی این یکی کنار بیام قطعا اضطراب...
ادامه مطلب
چیزی که در مورد خودم برام کاملا مشخص و روشنه اینه که سعی میکنم همیشه بر احساسات و هیجاناتم مسلط باشم. البته یه وقتهایی هم از کنترلم خارج میشه اما بخش خارج شدهی ماجرا از کنترلم همیشه بخش مثبتِ خندههای بلند و برق زدن چشمام و به وجد اومدن از شرایط خاص بوده و غصههای عمیقم نهایتا با دو تا قطره اشک اونم جلوی صمیمیترین آدمهای زندگیم بوده و بیشترین بار روانی غمگین ماجرا رو درون خودم حل و فصل کردم.هرجا فهمیدم دارم تو یه کاری (یا ورود به هر رابطهای) گند میزنم عقبنشینی کردم و البته شرحه شرحه شدم تا تونستم ...
ادامه مطلب
یه جایی نوشته بودم انقدر می نویسم تا حالم خوب بمونه! بله!...
ادامه مطلب
واقعیت اینه یکوقتهایی انقدر کلمه برای گفتن و نوشتن کم داری که ترجیح میدی کلا هیچی نگی و بذاری فقط زمان بگذره....
ادامه مطلب
نشستهام در كتابفروشي آقا امام نظافت كار آمده است كنار دستم وايساده و ويترين را تميز ميكند گوشم يك در ميان به حرفهاش استاز زن پا به ماهش ميگويد از تمديد موعد خانهاش از صاحب خانهاش كه پيش پيش اعلام كرده بايد جابهجا شود و تكرار ميكند غزل خانم ما اتباع هستيم و همه ميترسن ما وقتي زياد ميمونيم خانوادههامونو از افغانستان بياريم پيش خودمون.گوشم يك در ميان به حرفهاش است.زير لب زمزمه ميكنماز آسمون ميچينوم هر شو ستارهاين دل مو يه دقهي آروم نداره...زمان برايم كندتر و سنگينتر از هر روز ميگذرد، شام بي شام بي ...
ادامه مطلب
وقتی من از حرف زدن دربارهی موضوعی ناراحت میشم خواهشا به طرق مختلف هی نیاین بپرسین عه چرا آخه آخه چرا اینجوری شدآخه شما که فلان بودینمن اگه شما رو امین بدونم خودم حتما به عنوان گزینه مناسب میام سراغتون و حرفامو میزنم.در غیر این صورت حرف زدن شما فقط باعث آزار دادن بقیهاست.یه چیزی که تموم میشه یا چیزی که شروع میشه انقدر یه سریا دنبال اینن بدونن چرا و چی شد کل انرژی ادم تحلیل میره بس که باید توضیح اضافه بده. بخوانید...
ادامه مطلب
مردی وسط دیوار چوگان به دست سوار بر اسب میانمان ایستاده بود مرد سوارکار در میان کاشیهای زرد با گلهای صورتی کاخ گلستان سالها به تماشای آدمهای شبیه به ما روی دیوار جا خوش کرده بود من یک طرف ضلع دیوار ایستاده بودم و او آنطرف.اهل ژستهای رمانتیک و درامبازیهای زوجهای امروزی نبودیم اما هرآنچه که بود صادقانه در طبق اخلاص مقابل هم گذاشته بودیم.من او را یگانه یافته بودم.یگانهایی بدون تاریخ انقضا.کمتر از یکسال از زمان عکس میگذرد کمتر از یکسال و بیشتر از ۶ ماه از روزی که بعد از بحثهای مکرر فهمیده بودم یک جا...
ادامه مطلب
هنوز شهریور نشده از صبح حال و هوای صبحهای پاییز و دارم خسته و کشدار و کسلکننده برای همه لذتبخشه اما من چرا جون میدم برای ۶ماه اول سال؟...
ادامه مطلب
* شیش ماه اول سال برای من بهترین روزای سال حساب میشه. گذر سه ماه اول برام ملموستر و قابل لمستره هرچند اون هم خیلی سریع میگذره اما واااقعااااا سه ماه بعدی رو نمیفهمم کی اومد کی رفت.مرداد دقیقا مرموزترین ماه ساله هیچوقت هیچ خاطرهای رو از مرداد به یاد نمیارم بس که سریع گذشته و عمرخاطرههاشم همونقدر سریع طی شده. بخوانید...
ادامه مطلب
چیزی که همیشه بهش معتقد بودم این بود که آدمها خودشون خودشونو معرفی میکنن و لازم نیست برای دیده شدن تلاش اضافهای کنن. تو دانشگاه هیچوقت نخواستم که شاگرد درسخون تو چشم بقیه باشم، همیشه همون ادم ساکت یواش بیا و یواش برویی بودم که بعد از چندماه استاد و بقیه همکلاسیا خودشون پیشقدم میشدن برای معاشرت و تعامل بیشتر و یادم نمیاد جایی تلاش اضافهای کرده باشم برای بیشتر دیده شدن. سرکار هم دقیقا همین پروسه تکرار شد با تفاوتهای مکانی و ... حالا این موضوع شاید به ضررم هم تموم شده باشه نمیدونم اما اگه...
ادامه مطلب
بهطور عجیبی روزهای وسط هفتهام رو خالی کردم و این آزاد شدن وقت برام هم لذتبخشه هم دردسر شده.حس بطالت و بیکاری که بهم دست میده واقعا منعم میکنه از انجام دادن کارهایی که براشون در طول هفته برنامهریزی کردم.سعی میکنم مبارزه کنم و به زور برم سراغ انجام دادن کارهام. اما باز همچنان حس میکنم کاری برای انجام دادن ندارم.چیزی که ازش مطمئنم اینه که تلاش نکردن و بیکاری برای من مساوی رخوت و مرگه.باید عصر برم پیادهروی پیاده روی طولانی که کل انرژیمو تخلیه کنم. بخوانید...
ادامه مطلب